شايد شما هم برايتان جالب بوده زماني كه كساني را در پستها و جايگاههاي مهم جامعه
ديده باشيد در حاليكه آنها در حين حال داراي معلوليتهاي بودهاند ، براي من بيشتر اين افراد
در جايگاه پزشك نمود پيدا كردهاند ، احتمالا اولين چيزي هم كه به ذهنتان رسيده، اين بوده
كه اين افراد ، همين ضعف و معلوليت برايشان باعث انگيزه شده و توانستهاند خود را به بالاترين
مدارج رسانده و اين كار مرهمي بر زخم ظاهريشان شده است ، چيزي كه در ايران همهي
رسانهها ، روانشناسان و جامعه شناسان از آن به عنوان يك ويژگي و خصيصه زيبا ، نام ميبرند
و هميشه ميبينيم كه توصيه ميكنند از اين افراد درس گرفته و براي خود چنين انگيزههايي
بيابيم در حاليكه من برعكس تمامي اين نظريهها فكر ميكنم و احساس ميكنم كه اين كار
نه انگيزه است بلكه قدرتي ناشي از عقدههاي دروني است كه در چنين قالبهاي بروز كرده
و صد در صد چنين افرادي را براي هر جامعهاي مضر ميدانم .
اگر بخواهيم بيشتر در اين زمينه واكاويي كنيم ميتوانيم به مثالهاي بسيار روشنتر و واضحتر
كه جزي از تجربيات جامعه شناختي نويسنده بوده، بپردازيم . نمونههايي كه سالهاست مورد
مطالعه من هستند ، قشري از جامعه هستند كه امروز هيئت علمي نام گرفته و در اين
جامعه به عنوان استاد شناخته ميشوند ، افرادي كه نميتوان جمعيت صد در صدي آنها ولي
شايد اكثريت قريب به اتفاق آنها را انسانهايي غير نرمال دانسته و هيچكدام خصايص و عاداتشان
در شان و مقام اين اسم نبوده و اين مسئله نه تنها به خودي خود، كاهش عزت و احترام نام "استاد"
در جامعه را منجر شده ، بلكه جامعه نيز روز به روز در مسير غلطتي از پيشرفت و تعالي قرار ميگيرد
چرا كه همين اساتيد هستند كه قشر فرهيخته، علمي و آكادميت هر جامعهاي را تعليم و تربيت نموده
و جاي تاسف دارد كه هم اكنون جامعه ايران ما در اين مسير زشت و غلط قرار گرفته و شايد
سالهاي سال طول بكشد تا بتوان ميزان آسيب وارده از اين قشر به ظاهر متمدن و متشخص
را برآورد نمود و مطمئنا صدها سال طول مي كشد كه از اين راه غلط رفته پا پس كشيده و در
ميسر درست و متعالي گام برداريم چرا كه اين افراد از نظر من انسانهايي هستند كه سراسر
زندگيشان با فقر و كمبود و كاستي همراه بوده و همواره از درس خواندن به عنوان وسيلهاي براي
پرش از شرايط بد خانوادگي و اجتماعي خويش استفاده نموده اند، تا بتوانند با ايجاد شرايط بهتري
در ايندهشان ، تمام اين كمبودها را جبران نمايند كه به نظر من ميتوان انرا چنين تعبير نمود :
هر كدام از اين اساتيد سرشار از عقده هاي كودكي و نوجواني و جواني خويش هستند و هرگز نه
خود آنها و نه جامعه ، نميدانند كه هم اكنون چه وظيفهي سنگيني را برعهده دارند و به عنوان
استاد نه تنها جبران عقده هاي گذشته ، بلكه آينده جامعه در اولويت قرار دارد . چيزي كه ما امروز
ميبينيم بيشتر از 80 درصد هيئت علميهاي دانشگاههاي ايران مشغول خريد و فروش زمين و
مسكن هستند و كساني كه از نزديك با آنها آشنايي دارند بر اين قضيه واقف هستند. آنها تصور
ميكنند كه بايد با حقوق مناسبشان در راهي سرمايه گذاري كنند كه روز به روز به ان افزوده
شود ، درحاليكه انقدر فهم و شعور ندارند كه جامعه به اين دليل به آنها چنين درآمد هنگفتي را ميدهد
كه ديگر نيازمند به هيچ منبع درآمد ديگري نبوده و فقط و فقط به امر تعليم و تربيت بپردازند
براي روشن نمودن قضيه لازم است كه به مثالي بپردازم ، من زماني كه در دوران جواني بودم
و حدودا 8 دوست داشتم و با هم ، هم دبيرستاني بوديم اين قضيه بيشتر ملموس بود كه
دوستاني كه از لحاظ مالي وضعيت زياد مناسبي ندارند بيشتر انگيزه درس خواندن و ادامه
تحصيل دارند و مثال بارز آن خود من ميباشم و دوستاني كه وضعيت مالي خوب و مناسبي
داشتند هيچ انگيزهاي نداشته و هرگز ادامه تحصيل ندادند بغير از يك نفر آنها كه در چند سال
بعد داروساز شد . اما من و يكي ديگر از دوستان كه وضعيت خانوادگيمان بسيار شبيه هم بود
ادامه تحصيل داديم و هم اكنون او دانشجوي دكتري است و من.....
و با اطمينان مي توانم بگويم كه اين قضيه در تمام كشور در نسلي كه ما وارد دانشگاه شديم
صدق ميكرد ، بطوريكه حتي بعد از ورود به دانشگاه و حتي تحصيل در مقاطع بالاتر نيز ، مشاهدات
من بر اين قضيه صحه گذاشت . پس تا اينجا ميتوان نتيجه گرفت كه بيشتر افرادي كه از نسل دهه
60 وارد دانشگاه شدند همه از طبقه پايين جامعه بوده و از آنجايي كه هيچ ايندهايي را براي خود
نميتوانستند متصور شوند تصميم به ادامه تحصيل گرفتند . كه دست بر قضا اكنون عدهايي از آنها
هيئت علمي شده و در جايگاه استادي قرار گرفتهاند .
اما اگر بخواهيم در مورد شخصيت و شعور اين افراد قدر صحبت كنيم ، ميتوان به جرات گفت براي
دهه 70 هايي كه امروز دانشجو هستند و در زير نظر اين اساتيد در حال تحصيل هستند، كاملا
واضح و روشن است كه اساتيدشان ، انسانهايي عقدهايي ، بيشعور، بيتربيت و بدون پيشينه
شخصيتي اين جايگاه هستند
ادامه در پست بعد ....